تبليغاتX
& شیر خفته &
چو ایران نباشد تن من مباد
 آینده

آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند .

فردریش نیچه

|+| نشریه ی الکترونیکی شیر خفته در شنبه سی ام آبان 1388  |
 باز هم غدغن!

نامه ی هسته گزینش گیلان مبنی بر عدم صلاحیت علی انجم روز برای اشتغال در مدارس غیر انتفاعی

باز هم غدغن، باز هم تعیین تکلیف برای «حقوق اولیه ی بشر»، انتخاب شغل، تحصیل، گرایشات عقیدتی و مذهبی، انتخاب محل سکونت، انتخاب همسر و انتخاب هایی دیگر از این دست از جمله حقوق اولیه ی بشری هستند. بسیاری از این انتخاب ها در «قانون اساسی جمهوری اسلامی» بصراحت آمده است. گذشته از این، ایران در زمان رژیم پادشاهی منشور حقوق بشر سازمان ملل متحد را امضا کرد، امضایی که تا به امروز به جهت عدم ابطال و پس گرفتن آن، هنوز پا برجا و معتبر است. در منشور فوق این انتخاب ها و انتخاب هایی فراتر از اینها به رسمیت شناخته شده و کشورهای متعهد به منشور، موظف به رعایت آن هستند. از منشور که بگذریم طبق قوانین جزایی «جمهوری اسلامی» شخصی که به هر اتهامی بازداشت می شود فقط بیست و چهار ساعت می توانند او را در «بازداشت موقت» نگه دارند ، بعد از این مدت، سه گزینه وجود دارد یا آزادی بی قید، آزادی به قید وثیقه تا فرارسیدن دادگاه و یا از بازداشتگاه مستقیم متهم را به دادگاه بفرستند. متهم از بدو دستگیری حق دارد بگوید فقط در حضور وکیل مدافع اش حاضر به پاسخگویی است و می تواند از هرگونه پاسخ به پرسش های بازجو در شرایط غیر متعارف سر باز زند، متهم حق داشتن وکیل تعیینی دارد، حق دارد با خانواده اش ملاقات کند و الخ. آیا دادستان کل کشور که هرازگاهی به «تلویزیون دولتی» می آید و درس قانون می دهد از این اصول و قواعد بی اطلاع است؟ آیا حتا یک مورد از موارد ذکر شده، در همه ی این سال ها بخصوص طی ماه ها، هفته ها و روزهای اخیر نقض نشده است؟

وقتی با شکایت استانداری گیلان بخاطر درج مقاله ای در «وبلاگ شیرخفته» در نقد مدیریت سرتیپ علی عبداللهی استاندار وقت گیلان و دستیارانش به دادگاه فراخوانده شده و محکوم شدم از درخواست تجدید صرف نظر کردم زیرا اعتقاد دارم وقتی اساس چیزی را برسمیت نمی شناسید نباید با تجدیدنظرخواهی برآن صحه بگذارید. در چهار سال اخیر حقوق شهروندی من به عنوان یک شهروند ایرانی که یک هفتاد و سه میلیونیوم همه چیزش از دریاها، بیابان ها، کوه ها، منابع رو زمینی و زیر زمینی اش متعلق به اینجانب است نقض شده ، اقدام اخیر هسته ی گزینش استان گیلان (که تصویرش را در بالا ملاحظه می کنید) آخرین مورد نقض حقوق شهروندی اینجانب است. لازم به توضیح است مرا بدون دعوت به مصاحبه و هیچگونه تشریفاتی، فاقد «ضوابط عمومی» جهت اشتغال در «مدارس غیر دولتی» تشخیص دادند این بدان معنی است که خوشبختانه تکلیف ام بسیار روشن است! هفته ی گذشته به دبیرستان غیر دولتی که در آن مشغول بکار بودم اطلاع دادند انجم روز برای مصاحبه دعوت شده است من هم گمان کردم شاید دریافتند روند کارشان خلاف ضوابط بوده و می خواهند تصحیح کنند لذا به هسته ی گزینش استان گیلان مراجعه کردم اما بجای مصاحبه، برگه ای تحت عنوان تجدید نظرخواهی به من داده شد شوربختانه هرگاه عقل ام را به بعضی بی عقلان مصلحت اندیش دور و برم دادم و از مواضع اصولی ام عدول کردم پشیمان شدم، پر کردن آن دو برگه فرم مخصوص که نوعی درخواست تجدیدنظرخواهی بود از جمله همین اشتباهات بوده که البته از همین جا بطور شفاهی و در اولین فرصت با مراجعه به گزینش استان بطور عملی آنرا پس خواهم گرفت. زیرا اساسن به گزینش و این مسایل اعتقادی ندارم و همانگونه که در سطور ابتدایی نگاشتم انتخاب شغل ، تحصیل، سکونت و غیره از حقوق اولیه ی انسان هاست. گذشته از این، من اگر از نود و نه درصد هفت میلیارد انسان ساکن کره زمین و هفتاد و سه میلیون ایرانی از هر لحاظ در سطح پایین تری قرار داشته باشم در عوض از هر جهتی که محاسبه کنید بی تواضع بی جهت و بدون اغراق مدعی ام از کار بدستان فعلی صالح ترم بی تعارف. صلاحیت هزاران بی صلاحیتی که از امثال من در وحشت شبانه روزی بسر می برند را، من نوعی باید تایید کنیم. هرچند اگر روزی فرا رسد که هر کسی بر کرسی که صلاحیت اش را دارد بنشیند و امثال من نیز بر کرسی هایی که لایق اش هستیم تکیه زدیم در رسیدگی به صلاحیت اینان، آن حقوق اولیه ی بشری را در حق شان حتمن رعایت خواهیم کرد.

همواره از خنثا و عضو قبیله ی «به من چه» بودن بیزار بوده و بسیار خرسندم همیشه در جبهه ای حضور داشتم که گمان می کردم رگه های حقیقت و انسانیت در آن پررنگ تر است. تردید هم ندارم وقتی انسانی بیگناه، از حقوق انسانی اش محروم می شود بدان معناست که از او می هراسند. وقتی انسانی به جرم داشتن عقیده، آزادی اش سلب می شود طبیعی است که از بودنش در جامعه واهمه دارند، وقتی انسانی را از «حقوق اولیه انسانی» محروم می کنند این نشان دهنده ی اینست که هراسی بزرگ از وی در دل دارند و هر چه شدت و حدت برخورد با شخصی بیشتر باشد نشان دهنده ی قدرت آن شخص و عمق و گستره ی وحشت و واهمه ی تضییع کننده ی حق اوست از سلب «حقوق اولیه» بگیرید تا سلب حق حیات.

من پنجم تیرماه 1385 دقیقن یکسال بعد از روی کار آمدن دولت «معجزه هزاره ی سوم» بعد از کش و قوس فراوان از استانداری تحت مدیریت سرتیپ علی عبداللهی اخراج شدم البته استعفا نامه ای خطاب به وی در پیوند با معاونت خانه جوان استانداری نگاشتم و اطمینان دارم مشابه آنرا در طول عمر کاریش ندیده است که حتمن در بایگانی استانداری گیلان موجود است. آنروز که قلم ام را در جیب گذاشته و از خانه جوان استان گیلان (هدیه سیدمحمدخاتمی به جوانان گیلان) بیرون آمدم دقیقن همین حس را داشتم به قدرت ام اندیشیدم به قدرتی که کرسی نشینان را چنان به هراس انداخته بطوریکه قادر به دیدن ام حتا به عنوان یک کارمند، در پایین ترین سطح نیستند.

اما نمی دانم چرا ارباب قدرت عبرت نمی گیرند من در مهرماه 1358 پا به کلاس اول ابتدایی گذاشتم دقیقن در همان هنگامه هزاران آموزگار و اهالی فرهنگ تصفیه شدند فرهیخته گانی که بزرگترین گناه شان همین واهمه ی ظاهرن ابدی کرسی نشسته گان از ایشان بود. در همان سال و سال های پس از آن هزاران روزنامه نگار، هنرمند و شاغلان در مشاغل گوناگون خانه نشین شدند، بسیاری جلای وطن کردند، برخی نیز چون محمدعلی فردین بزرگ مرد عرصه ی سینما دق مرگ شدند، اما نتیجه ی این اعمال و اتخاذ سیاست تصفیه چه بوده است؟ اگر تصفیه و یا به قول کرسی نشینان «پاکسازی» نتیجه بخش می بود بنابراین نباید سی سال بعد از حذف هزاران آموزگار، دانش آموز اول ابتدایی آن سال و آموزگار سی سال بعد باز تصفیه شود اگر آن تصفیه ها کارساز بود پس ریشه ی دگراندیشی و دگرباشی باید در این سرزمین خشکیده می شد. نمی دانم آن روزی که تصویر فردین، وثوقی، ملک مطیعی و... یا صدای خوش داریوش اقبالی، حسن ستارپور، ابراهیم حامدی و... یا قلم صدها روزنامه نگار نامدار ممنوع و شکسته می شد میترا حجار، محمد قوچانی، شادمهرعقیلی چندساله بوده و یا اصلن چشم به جهان گشوده بودند؟ چرخه ی معیوب حذف، تصفیه و ممنوعیت را تا همیشه نمی توان چرخاند، حال می خواهید باور کنید یا می خواهید سر در برف فرو برده و آن گاه دریابید تا چه اندازه ره به خطا پیموده اید که بی شک بسیار دیر خواهد بود.

حضرات تصفیه گر یا بقول خودتان «پاکسازی» کن یا صلاحیت گر! که معلوم نیست با چند مثقال صلاحیت بر کرسی تعیین صلاحیت شخصیت هایی نشسته اید که هزاران بار از شما صالح ترند، این راه کج را از سه دهه قبل رفته اید حتا تصفیه را نیک می دانید از مرز سلب انتخاب شغل و غیره نیز بارها فراتر برده و نفس ها ستانده اید اما امروز کجای کارید؟ آیا توانستید تک اندیشی، تفوق یک صدا بر همه ی «ندا» ها و خط معوج «همه با من» را به تمام و کمال مستقر کرده به پیش ببرید؟ خود بیندیشید و ببینید پاسخی برای این پرسش می یابید.

لازم به یادآوری است من این نوشتار را در حین آزادی، با تامل، صحت عقل و هوشیاری نوشتم حتا ده روز قبل قصد انتشارش را داشتم ولی گفتم مبادا شایبه ی عصبانیت لااقل برای خودم بوجود آید لذا منتشرش نکردم اما اکنون با آرامش در حال بازنویسی و انتشارش هستم اگر دو فردای دیگر، در شرایطی خاص و غیر آزاد چیزی جز این گفتم بدانید سخنی ملاک است که بدون شمشیر بالای سر، گفته و یا نوشته شده است بنابراین اگر روزی شمیشر بالای سر، چیزی از من خوانده و یا نوشته ای دیدید فاقد هرگونه ارزش است.

من علی انجم روز هستم کسی که عاشق میهن و مردم کشورش بوده و هست این مهر هم منافاتی با علاقمندی اش به دیگر مردم جهان ندارد از همین روست که وقتی برای مثال تصویر کودک گرسنه ی اتیوپیایی را می بیند اشک در چشمانش حلقه می زند. من در یک سازمان رسمی سیاسی (ادوار تحکیم وحدت) که از قضا دارای «مجوز» فعالیت است عضو هستم، نه جاسوس ام نه حتا به قوانینی که کمترین اعتقادی بدان ها ندارم «عدم التزام عملی» داشتم. اساسن امثال من، در مناصب و جایگاهی نبوده و نیستیم که بخاطر برخورداری از «اطلاعات ویژه» پیشنهاد کار از سازمان های جاسوسی بیگانه داشته باشیم، در جاهایی بایستی به دنبال جاسوس ها گشت که مصدر امور خاص و حساس بوده و کمترین ظنی برنمی انگیزانند. من یک لیبرال خواهان دمکراسی و توسعه ی همه جانبه ی میهن ام هستم. درس می خوانم و ترم آخر کارشناسی ارشد رشته ی جغرافیای سیاسی را در دانشگاه آزاد واحد رشت می گذرانم. این چند جمله را هم نگاشتم تا اگر ماجرای شمشیر بالای سر و موارد خاص پیش آمد، بدانید و از خودم خوانده باشید که بودم و چه می خواستم. حق ستانان نیک بدانند و تردید نداشته باشند حق مان را باز خواهیم ستاند.

اینو باید اضافه کنم دلم واسه دانش آموزان ام بسیار تنگ خواهد شد و بی تعارف باید بهشون بگم: کز سنگ ناله خیزد وقت وداع یاران
از یاد نبرید هدف از نگارش این مقاله تضییع حقوق و یا بحران مکرر معیشتی  ام نبود من حداقل درآمد را از اینکار داشتم. موضوع بر سر اینست که یک شهروند به جرم شهروند درجه ی دو و شاید سه و چهار بودن از حقوق اولیه اش محروم می شود البته من نه اولین ام و نه آخرین، لااقل تا اطلاع ثانوی آخرین نیستم، حتا باید انتظار شرایط سخت تر از اینها هم داشته باشیم. درود به همه ی یاران پاکنهادی که هزینه هایی بس کمرشکن تر از اینها پرداخته و می پردازند اما کمرشان نشکسته و نخواهد شکست.
در پایان باز به دانش آموزان عزیز درود و بدرود می گویم تا به امید درودی دیگر در فردایی بهتر .
زنده باد آزادی- پاینده ایران اهورایی
|+| نشریه ی الکترونیکی شیر خفته در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 ای وای بر اسیری...

دکتر فیاض زاهد

دربندان ادوار تحکیم وحدت

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام  مانده باشد صیاد  رفته باشد
نه شما را از یاد می بریم، نه صید همواره صید و صیاد همیشه صیاد باقی خواهد ماند. دکتر فیاض زاهد استاد ممتاز دانشگاه آزاد، روزنامه نگار و جانباز جنگ تحمیلی که در اولین دوره ی شورای شهر به نماینده گی مردم در شورای شهر رشت انتخاب شد چند هفته بلاتکلیف در بازداشت بسر می برد وی از مفاخر استان گیلان است . دوستان ادوار تحکیم وحدت که در انتخابات دوره ی دهم بر عکس انتخابات دوره ی قبل بجای تحریم، سیاست مشارکت در انتخابات را اتخاذ کردند بی گناه تنبیه می شوند یا شاید این تغییر سیاست مستوجب مجازات است؟!  بخصوص دکتراحمد زیدآبادی که عصر روز 23 خرداد دستگیر شد یعنی پیش از اعتراضات به نتیجه ی انتخابات، بنابراین هیچ توجیهی برای دربند نگه داشتن وی و حتا دستگیری او وجود ندارد و اساسن نداشت. این عزیزان دربند و همه ی آزادیخواهان که به دلیل دگراندیشی و دگرباشی دربند هستند باید آزاد شوند.
|+| نشریه ی الکترونیکی شیر خفته در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388  |
 تعلیق دانشجویان معترض دانشگاه گیلان

چندی قبل پاسدار صفارهرندی به دانشگاه گیلان آمده بود و با اعتراض گسترده ی دانشجویان این دانشگاه مواجه شد او و امثال شیخ رسایی دوره افتاده و از این دانشگاه بدان دانشگاه می روند جالب است که همه جا هم صداهای مشابه ای به گوش های پنبه گذاشته شده شان می رسد اما ظاهرن ناشنوایی شان از مرز مزمن گذشته و در مرحله ی حاد قرار دارد. هدف این جماعت تنش آفرین از رفتن به دانشگاه های مختلف، آنهم در آستانه ی شانزده ی آذر (روز دانشجو) معلوم نیست. ظاهرن بدنبال این هستند ظرفیت اعتراضی دانشجویان را بسنجند. آخرین سنجش صفارهرندی در دانشگاه تربیت معلم کرج بود او که در دانشگاه های مختلف با دانشجویان کل کل می کرد وقتی با شعارهای «خاص» و منحصربفرد دانشجویان مواجه شد صحنه را ترک کرد و رفت. دوره گردی این اشخاص بر تنور گداخته ی دانشگاه ها بنزین و باروت و می ریزد و معلوم نیست چرا نهادهای امنیتی و یا مسوولان انتصابی دانشگاه ها به این آتش افروزان هشدار نمی دهند دست از این بازی بردارند. هر چه شنیدنی بود را لابد از پشت پنبه های گوش های سنگین شان شنیده اند. با تعلیق دانشجویان هم کاری از پیش نخواهد رفت زیرا اگر این روش ها کار ساز بود با اینهمه حبس، تعلیق و ستاره دار کردن ها دیگر نباید چنین فضایی در دانشگاه وجود می داشت.

|+| نشریه ی الکترونیکی شیر خفته در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  |
 خرد

 

به یزدان که گر ما خرد داشتیم

 

کجا  این  سرانجام  بد داشتیم

|+| نشریه ی الکترونیکی شیر خفته در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388  |
 نظام بی نظم مجوزها

نمی دانم در این سیاره چند مُلک همچون ایران ما بهشت مجوزهاست؟ می خواهید کار کنید (فرق نمی کند در بخش دولتی باشد یا خصوصی) باید از الک اخذ تاییدیه بگذرید، می خواهید درس بخوانید باید تایید شوید، می خواهید نشریه تاسیس کنید بی مجوز باید خوابش را ببینید، حیرت آور اینکه حتا تولید هم به مجوز نیاز دارد برای مثال کسی که می خواهد مرغداری بزند باید مجوز بگیرد. در همه ی جهان سرمایه گذار را در هوا می زنند اما اینجا پیش پای کسی که به سرش زده پول بی زبان اش را به جای اینکه نزول دهد برای تولید سرمایه گذاری می کند هزار سنگ می اندازند. ارباب مجوز هم آدم های معرکه ای هستند برای مثال آن مامور معذوری که باید برای شخصی مجوز کار صادر یا صلاحیت اش را برای امری تایید کند خود یک صدم وی صلاحیت ندارد! در واقع اوضاع شده مصداق بارز این ترانه ی زیبا که داریوش اقبالی خوانده است:اسب تازی شده مجروح به زیر پالان- طوق زرین همه بر گردن خر می بینم!

با مزه است اگر به ارباب مجوز بده ها و صلاحیت تعیین کن ها گیر بدهید این چه مسخره بازی و دکان بازاری است راه انداخته اید و برای مثال کسی که می خواهد مرغداری بزند، کارگاه سنگ بلوک زنی راه بیندازد و غیره چرا باید مجوز بگیرد بله وقتی موسسه ای تاسیس شد اداراتی مثل بهداشت باید بروند تایید کنند که کار جایی لنگ نمی زند یا فلان کارخانه ی مواد غذایی استاندارد است اما مجوز برای چه؟ پاسخ با مزه و البته مضحک شان اینه: ممکن است بازار اشباح شود ما به اندازه ی نیاز جامعه و بازار مثلن مجوز تولید فلان ماده ی غذایی را صادر می کنیم! کسی هم نیست به این جماعت بیکار که کارشان گذاشتن در کار دیگران است بگوید در همه ی جهان بازار خودش خودش را تنظیم می کند برای مثال وقتی کسی نشریه ای تاسیس می کند اگر این نشریه خواننده داشت می ماند و اگر نداشت از بی پولی ورشکست شده از بازار فرهنگی حذف می شود به همین راحتی شما را چکار؟! همین قاعده درباره ی مرغداری و یا هر فعالیت تجاری-اقتصادی دیگر هم صدق می کند.

این ابزار تایید صلاحیت، دادن مجوز و نظام کنترلی، خود شده وسیله ای برای کنترل شهروندان تا اگر مثلن دانشجویی جیک زد بگویند یادت باشه مدیونی ها از سر دولتی تایید ماست که درس می خوانی حتا در دانشگاه آزاد با شهریه ی میلیونی!

|+| نشریه ی الکترونیکی شیر خفته در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 کروبی مورد حمله قرار گرفت

به گفته ی حسین کروبی فرزند مهدی کروبی، وی مورد حمله ی نیروهای یونیفورم پوش قرار گرفت. کروبی از روزها قبل گفته بود ۱۳ آبان راس ساعت ۱۰ در میدان هفت تیر خواهد بود. مردم بسیاری برای شیخ اصلاحات ابراز احساسات کردند به گفته فرزند کروبی هجمه به وی بسیار شدید بود.

|+| نشریه ی الکترونیکی شیر خفته در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388  |
 تکذیبیه ای از جنس تازه!!!

در عصر عجیبی به سر می بریم آنقدر عجیب که صبحگاه وقتی از خواب برمی خیزیم باید هاله ای حاوی یک علامت سوال دور سرمان تا شبانگاه چرخ بزند! شاید برخی درک نکنند چه می گویم و البته احتمالن بعضی هم متوجه عرایض ام می شوند اما از تعجب و هاله و غیر و ذالک که بگذریم باید عرض کنم من در وبلاگ های شیرخفته بلاگفا و بلاگر می نویسم حتا وبلاگی که به نام خودم است را متوقف کردم. هیچ وبلاگ دیگری هم ندارم بالاخص و بخصوص و از قضا باور بفرمایید وبلاگی تحت عنوان راه سبز امید - گیلان نه متعلق به من است و نه می دانم از آن چه کس یا کسانی است فقط از سر لطف شیرخفته را لینک کردند همین و بس.

راستی سبز باشید و تا یادم نرفته باید عرض کنم: زنده باد آزادی- پاینده ایران

|+| نشریه ی الکترونیکی شیر خفته در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 نام بزرگترین دریاچه جهان کاسپین است

دریاچه کاسپین

کاسپین را بدان علت دریاچه می خوانند که از هر سو محاط در خشکی است. البته روس ها با حفر کانال ولگا-دن رودخانه های ولگا و دن را به هم متصل و دریاچه ی کاسپین را به دریای سیاه پیوند دادند. بسیاری از سر ناآگاهی گمان می کنند واژه ی کاسپین، نامی انگلیسی با ریشه ی یونانی و در عوض واژه ی خزر ایرانی است از همین رو در همه ی جهان این دریاچه را کاسپین، اما در ایران خزر می خوانند!


در ادامه مطلب را کامل ملاحظه کنید
|+| نشریه ی الکترونیکی شیر خفته در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 سبز زیباترین رنگ خداست
 

سبز

 


شما جز این می اندیشید؟ 

سبز یعنی رنگ رویش،  رنگ امید ، رنگی برای بودن، رنگ هویت ما، همان مایی که «هستیم»، همان مایی که می مانیم . «ما می مانیم»، از آنرو که محکوم به ماندگاری هستیم چون ققنوس ، آری خاکسترمان کرده اند بسیارانی بسیار در گذار تاریخ، زاییده شدیم دیگر بار . هر که هلاک زمستان و آرزومند زمستان سازی ست بداند یک فصل به بهار نزدیک ترمان می کند هر بیشتر تقلا کند (بیچاره زمستان پرستان نادان!). از یاد نبریم، هر چند گاهی در پیچ و خم حصول لقمه ای نان بدین نسیان گرفتار می شویم و فراموش می کنیم، که ما را محکوم به سبز شدن، سبز ماندن کرده اند . به قول معروف نه جایی برای عقب نشستن و نه راهی برای گریز مانده است. 

پاینده ایران اهورایی  زنده باد زندگی  زنده باد آزادی  

|+| نشریه ی الکترونیکی شیر خفته در جمعه هشتم آبان 1388  |
 تکذیب

اخيرا دو نامه تحت عناوين دعوت و يا حمايت از مراجع(روزنامه نگاران و فعالان سیاسی) منتشر گرديده است كه اينجانب در تهيه،تدوين و يا امضاي آنها نقشي نداشته ام. تهيه كنندگان نامه ها ضرورت دارد پيش از انتشار اشخاص را مطلع و ديدگاهشان را جويا شوند.

|+| نشریه ی الکترونیکی شیر خفته در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 
 
بالا
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : :آدرس تارنماهای فيلترشده