ترانه ی «گریز» از اردلان سرفراز که ابراهیم حامدی اجرا کرد:
به تو از تو می نويسم
به تو ای هميشه در ياد
ای هميشه از تو زنده
لحظه های رفته بر باد
وقتی که، بن بست غربت
سايه سار قفس ام بود
زير رگبار مصيبت،
بی کسی، تنها کس ام بود
وقتی از آزار پاييز
برگ و باغم ، گريه می کرد
قاصد چشم تو آمد
مژده ی روييدن آورد؛
به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست
ای هميشگی ترين عشق
در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو
به تو نامه می نويسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسيدم
قلم ام به گريه افتاد
ای تو يارم، روزگارم
گفتنی ها با تو دارم
ای تو يارم،
از گذشته يادگارم
به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست
در گريز ناگزيرم
گريه شد معنای لبخند
ما گذشتيم و شکستيم
پشت سر پل های پيوند
در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم می گذشتيم
برتر از ما عشق ما بود
و در آخر، تکه کلامی از علی انجم روز: 
گریه کردم خجالت نکشیدم، گریه می کنم خجالت نمی کشم، خجالت می کشم به جای همه ی آنانکه بغض در گلوی من و ما کاشتند، دو دسته اند این گریه کاران و بغض نشانان، دسته ای هنوز حرف می بافند، دروغ نشخوار می کنند، گریه و همدلی پیشکش اینان، دیگر چرا، آخر به چه، مستانه می خندند!؟ دسته ای دیگر که پشیمانی، اگر بر زبان شان نیست جاری، در رخساره ی شان سخت هویداست، اینان هم حتا، دستی بر شانه هایم نمی گذارند، لااقل عذر نمی خواهند، یا در سکوت و بی صدا با تقدیم دستمالی که اشک ام را پاک کنم، لااقل این چنین عذر تقصیر آورند، بلکه از گناه شان بکاهند، می دانم حق ندارم، حق نداریم گریه آور شویم یا باشیم، اما این حق مسلم من است که در گاه درد کشیدن، گریه کنم، در گاه سراپا غرق غصه و اندوه بودن، دلم می خواهد گریه کنم اینبار نه بی صدا، آنقدر پر صدا، که قهقه ی مستانه ی جاهلان، در طنین هق هق ام گم شود، آری گریه حق مسلم من است، باور کردنی نیست ولی حقیقت دارد، من درون خانه هم، آری خانه ام، بغل به بغل غربت زده گان جهان می زنم بس که غریب ام، حتا راهی برای «گریز ناگزیرم» نیست، پس بی خجالت گریستن را نگیرید از من و ما، آخر این حق مسلم ماست، دلم می خواست زندگی کنم، نمی شود؟ نمی گذارید؟ پس نگیریدش از من، حق مسلم ام ، گریستن را، وای دلم می خواهد، این بغض به شکوه کوه، بشکند، این اشک به سیل آسایی باران ببارد، رودی شود، بدان گسترده دریا، بریزد اندکی آرام گیرم دمی شاید، بیاسایم، «دلم می خواد گریه کنم، گریه کنم گریه کنم...!»
|
+|
نشریه ی الکترونیکی شیر خفته در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
|