وقتی مقاله ی ده فرمان را در نقد مقاله ای از حسن کربلایی رییس دفتر شورای نگهبان نوشتم دوستی که قرار بود کاندیدا شود و از چهره های برجسته ی اصلاح طلبان نیز هست به شدت از من گله کرد که چرا بهانه دست اینها می دهی الان چه وقت نقد کربلایی است؟! به خاطر همین چیزها همه را رد صلاحیت می کنند و الخ!!
فرافکنی نسخه کهنه ای که درد های تازه را دوا نخواهد کرد. این همان فنی است که سال ها، از آن برای
توجیه کمی و کاستی ها استفاده می کردند. بی تعارف بگویم وقتی انقلاب شد کسانی که زمام امور را در دست گرفتند چقدر از حاکمیت و حکومت کردن می دانستند؟ بسیاری را گمان بر این بود که دولت داری از جمله غیر تخصصی ترین مشاغل است!
خبر ديدار آقاي خامنه اي را از "موزه عبرت" خواندم که نام جديد کميته مشترک است. بي اختيار به چنين روزهائي در 33 سال پيش برگشتم که هر دو در اين زندان مخوف هم سلول بوديم و شرح مفصلش را در کتاب خاطراتم نوشته ام که اميدوارم به زودي منتشر شود.
نگهبان مرا به داخل هدايت کرد و در را محکم بست. وقتي بلند شدم، کتم را برداشتم و عينکم را زدم. مرد خيلي لاغري که ريش سياه بلندي داشت و عينک به چشم، را ديدم که روي کپه پتوهاي سياه نشسته بود. از عمامه اي که با پيراهن لباس زندان براي خودش درست کرده بود، فهميدم آخوند است. او با ديدن من برخاست و با لبخند شيريني خوش آمد گفت. دستش را جلو آورد و اسمش را گفت:
- سيد علي خامنه اي...
خسته شدم از این همه تکرار
ازاین یکنواختی ها، دل شده بیمار
دوست دارم از ته دل بزنم بلند فریاد
سر به صحرا بزنم زین همه بیداد
زین همه ظلم، به کجا باید شکایت کرد
اینهمه رنگ و ریا را کجا باید حکایت کرد
به خدا همچو یخ آب شود سنگ خارا
چون بشنود قصه پُر غصه ما را
سرگشته و گنگ، خسته ز خویشم
نه پایبند مكتب عشق نه هیچ آیین و کیشم
گرم خالقی داریم، اکنون او کجاست
زما بر نیاید هیچ کار، چاره چوب خداست
چو شمعی آب شدیم، پروانه ای کو
در دشت جنون گم شدیم خانه ای کو
فصل آخر کتاب غمناک ما کجاست
شایدم قصه پُر غصه ی ما بی انتهاست!
دو اصل در فیزیک وجود دارد که آنرا می توان مبنای مسایل مختلف قرار داد. یکی عبارت از این است که انرژی نه به وجود می آید و نه از بین می رود فقط از شکلی به شکل دیگر در خواهد آمد. در قانون دیگر آمده است هر عمل و کنشی را عکس العمل و واکنشی است، مساوی و در خلاف جهت هم.
همان طور که اشاره شد این قوانین علمی و اثبات شده، در همه ی شوون و جنبه های حیات در جهان مصداق می یابند. سیاست و مسایل اجتماعی نیز مشمول همین قاعده است.
شعر: مسعود اميني
موسيقي: فريدون فروغي
اجرا: 1354
گر بر فلکم دست بُدي چون يزدان
برداشتمي من اين فلک را ز ميان
از نو، فلک دگر چنان ساختمي
کازاده به کام دل رسيدي آسان؛
گلدونا، گل ندادن
درختا بار ندادن
گوسفندا، گاو و ميشا
ماست و پنير ندادن
گندماي بيابون
يه لقمه نون ندادن
چشمه هاي تُو دالون
يه چيکه آب ندادن
به هر کي هر چي گفتم
به من جواب ندادن
مرداي مست کوچه
تو جيباشون کلوچه
تلو تلو مي رفتن
از پيچ و تاب کوچه
آي، آدماي مرده
ترس دلاتونو بُرده
پس چرا ساکت هستين؟
سگ، دلاتونو خورده!
به هر کي هر چي گفتم
به من جواب ندادن
بَسه ساکت نشستن
درِ خونه ها رو بستن
از همه دل بريدن
دل به کسي نبستن
يالا پاشين بجنگين
با اين روزاي ننگين
چه فايده داره اينجا
حتي نشه بخندين
هر چه کوشیدم این نوشتار جنبه ی جوابیه نیابد نشد که نشد! دلیل این تلاش، تصمیمی است که از مدت ها قبل گرفته ام. یعنی می خواهم کار خودم را انجام دهم و از هر فرصت و روزنه ای در راستای انجام وظیفه ام به عنوان یک روزنامه نگار در جهت تنویر افکار عمومی استفاده کنم. در ماه های اخیر تیرهای تهمت و توهین و البته انتقادات سازنده و غیرسازنده به سوی حقیر از همه سو روانه شده و کماکان می شود که طبیعی هم هست وقتی در وسط میدان، فعالانه حضور دارید سیبل هم خواهید شد. ده ها مقاله ای که فقط در سال 86 نگاشتم (که تقریبا همه شان در وبلاگم موجود است) خود بهترین پاسخ به این گونه نوشته ها و گفته های منطقی و غیرمنطقی ، مغرضانه و یا مصلحانه است. اما در یک مورد خاص یعنی مقاله ی آقای «آرش سیگارچی» که در نقد مقاله ی «فشار بر روزنامه نگاران گیلانی» اینجانب نوشته است تصمیمم را نادیده گرفته به چند نکته در این ارتباط اشاره می کنم.
| Jonamoos Browser (آنتی پروکسی قوی) |
|
|---|